گل نبود شبنم نبود!
روزهاي پرنده در محنت مي گذشت و شبهايش در غربت! مرگ به سان ديوي هولناك بر گريبان همة پنجره هاي شهر پنجه افكنده بود و حلقوم نور را مي فشرد. ساقه سبزي اگر مي روئيد با بي رحم ترين داس پائيزي درو مي شد و بغض تلخ غنچه در آئينة كدر فصلها مي شكفت.
گل نبود، شبنم نبود، باران نبود وآسمان را حصار كشيده بودند و پيشاني اش را به غبار فراموشي آلوده بودند. آن سالهاي سخت و طاقت فرسا، غمگين ترين و بي رنگ و روترين سالهاي عمر پرنده بود. سالهايي كه دفتر خاطرة پروازش سوخت و بالهاي شكستة پرنده ماند و قصه ها و غصه هاي دور و دراز آرزوهاي آبي او....
بهار پشت در بود....
بهار پشت در باغ بود.قراولان خزان ، با اسب وزين و يراقي كه بيگانگان به آنها داده بودند. چشم ميچرخاندند تا اگر ردپايي از شكفتن ديدند سركوبش كنند. غافل از اينكه تمام غنچه ها در فكر شكوفايي بودند و انديشه بكر شكوفايي در رگ رگ انتظارشات موج ميزد. آنها آماده بهاري شدن بودند.آماده گل دادن و در انتظار دستهاي مهربان بهار مي سوختند دستهايي كه نوازشگر بودند و پيام آور محبت و عشق. دستهايي كه دستهاي مهربان امام « ره » بود.
حرف و حديث عشق در همة قلبها خانه كرده داشت. در حالي كه آنها مي خواستند قنوت را محاكمه كنند و دعا را قتل عام. اما ما پيروزي را در جوانه گلي ديديم كه با تمام وجود شكفت.
