جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 10:42
سکوت را در شب
وشب را به خاطر مستی ومستی را به خاطر اندیشیدن به تودوست می دارم
من بهار را به خاطر شکوفایی و زندگی را به خاطر امیدهایش و وجودم رانیزبه خاطر تودوست می دارم
من شفق را درامید و امید را در تو تورادردل و دل را موقع گل چیدن فقط به خاطرتودوست می دارم

بچه که بودم فقط بلد بودم تا ده بشمارم ،نهايت هر چيزي همين ده تا بود ،مامانمو ده تا دوست داشتم ،بابامو ده تا دوست داشتم ،حتي بستني که ميخواستم ده تا مي خواستم ...خلاصه ته دنيام همين ده تا بود و اين ده تا خيلي برام قشنگ بود ...ولي حالا نمي دونم ته دنيا چقدره ؟ نهايت دوست داشتن چند تاست ؟ تا بتونم عشقمو نسبت به تو با رقمهاش بيان کنم ولي همينو بدون که... دوستت دارم ،خيلي زياد ، مي دوني چقدر؟ به اندازه همون ده تا ...آره همون ده تاي بچگي هام

